حكيم زجاجى

667

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

به مغرب نماندست آباد هيچ * دل عالمى هست پردرد و پيچ به خروارها جعفر نامدار * فرستاد سيم و زر از هر كنار 540 همه شهرها باز آباد كرد * به مال خود آن خلق را شاد كرد زمين بود جنبان چو گردون و ماه * به صحرا شده پادشاه و سپاه چو ساكن شد آن جنبش و رستخيز * به هر جاى جعفر فرستاد تيز همه شهرها كرد معمور باز * در آن كار بد روزگار دراز شهنشه در اين سال دل‌بر گرفت * به يك ره ز سامره دل برگرفت 545 از آن بوم‌وبر كامران سير شد * همىگفت كاينجا بُدن دير شد از آنجا به بغداد شد كامكار * نبد كار او جز كه بزم و شكار سه سال اندرآن كار شد روزگار * دگر ره ز بغداد بربست بار همىگفت ناخوش هوايى است اين * به سامره شد باز شاه زمين بگفتند با او كه شهر دمشق * مقامى است چون طبع ، ياران ز عشق 550 هواى خوش و ميوه‌هاى لطيف * روان شو سوى آن هواى لطيف هوس كرد جعفر شدن سوى شام * در آن بوم‌وبر كرد جا و مقام روان كرد جعفر ز حد عراق * سوى شام شد دل به درد فراق نيامد خوش آن لشكر شاه را * كه گم كرد بر خويشتن راه را بيامد به شهر دمشق از عراق * نبد مهتران را در آن اتفاق 555 دو ماه اندرآن بوم‌وبر كرد جاى * دلش سير شد زآن سپنجىسراى در آن بوم‌وبر كبك بسيار بود * همان آب جويش گرانبار بود بيامد در آن سال برفى عظيم * زمين گشت مانندهء كوه سيم ز برف گران راه‌ها بسته شد * ز سرما تن مهتران خسته شد نبود آمده برف هرگز به شام * بيامد در آن سال و شد كار خام 560 طعام اندرآن بوم‌وبر شد گران * پراكنده آن مردم از هر كران ز برف آن همه راه‌ها بسته شد * دل مردمان در بدن خسته شد سرافراز جعفر شه شيرفش * نيامدش آن برزن و بوم خوش چو فصل بهار اندرآمد به ساز * سوى شهر سامره گرديد باز به سامره بنياد قصرى بكند * كز آن‌سان نبد زير چرخ بلند 565